اولین هالوینهای من

هفته پیش به همراه دوستی برای هالوین به موزه مانیتوبا رفتم. صادقانه کمی ترسیده بودم از اولین هالوین عمرم، اولین باری که لباس مبدل پوشیدم و ۵ ساعت بودن و انگلیسی حرف زدن با یه جمع دوستانه کانادایی که فقط یک نفرشونو میشناختم. خنده دارتر اینکه هالوین یعنی رقصیدن و مشروب خوردن و من عرضه هیچ کدومش رو ندارم. درنتیجه نقش یه راننده فداکارو بازی کردم که به خاطر دوستاش مشروب نمیخوره و ۳ ساعت هم پاکوبیدم رو زمین که یعنی دارم میرقصم.

شخصیتم کیک توت فرنگی (+و+) بود، اصل لباسو از دوستم گرفتم و بعد جزییاتیشو تغییر دادم که اندازه ام بشه. شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت. در آخر هم بهترین لباس گروهی و بهترین لباس فردی رو انتخاب کردن. کمی عکس گرفتم که اینجا میتونید ببینیدشون. اواخر شب هم فکر کنم از خستگی مست شده بودم یا شاید هم خل که به عکاسی از پای ملت رقصان افتاده بودم (+و+).

نمیدونم از شلوغ بازی های من بود، یا روح هالوین که یه شیطون و یه جادوگر هم تصمیم گرفتن برای اولین بار هالوین پارتی برای دانشجویان بدبخت وینیپگ برگزار کنند. منم برای اینکه ضایع نشم و تنها آدمی نباشم که با لباس مبدل میرم، جایزه گذاشتم برای بهترین لباس مبدل. جایزه که یه جادوگر رقصون آوازه خون بود به شیطون قرمزمون رسید. این وسط اما، جادوگر قصه تنها نصیبش خستگی بود و یه اخطار، که اگه بازهم از این شلوغ بازیها راه بندازه باید دنبال یه خونه جدید باشه. بقیه آدمها هم انصافا یا لباسهای هیجان انگیزی داشتن یا صورتهاشون رو رنگ کردن. خلاصه همه هالوینی شدن. بگذریم از اینکه محمود که حتی با این عینک هم مشکل بیناییش حل نشده بود، دایما منو در شمایل کوزت میدید و خودشو در هیبت تناردیه و مدام از من آب میخواست.

این وسط آقای جورج، اسکلت محترم آزمایشگاه ما که زمانی مثل من و شما راه میرفته، هم هالوینی شد (+و+). امیدوارم روحش امشب به خوابم نیاد. گاهی جدی به این فکر میکنم که من چند تا غسل میت بابت بازی با آقای جورج به خدا بدهکارم.

۵ Responses to “اولین هالوینهای من”

  1. قشنگ بود

    آزاده: :)

    [پاسخ]

  2. wow!
    nice!

    آزاده: قابلی نداشت :)

    [پاسخ]

  3. این جادوگر صادق نبود. سرپرست خونه ازش کلی تشکر کرده بود، بخصوص آخرین موسیقی!

    آزاده: آق مجید امان از دست تو ;)

    [پاسخ]

  4. وای من اینقده حال می کنم با این کارا تو هالویین.آخر خنده است.ولی این لباسه خیلی نازه

    آزاده: ممنون مهربون.

    [پاسخ]

  5. [...] اولین هالوینهای من [...]

پاسخی بنویسید