تعلیق
- ۶ آبان ۱۳۸۸
- روزانه
- Del.icio.us
یک پل معلق بین دو کوه بلند، مثل پل ونکوور، همانقدر بلند. تویوتای سبزم را دورتر از پل گذاشته ام و قدم زنان کنار پل رسیده ام. اینطرف سبز است و مدرن. درختها را بریده اند و نیمکتهای رنگارنگ گذاشته اند.
آنطرف پل درختها بلندند و سبز و انبوه. آنقدر که از آنطرف پل بجز توده سبز مه آلودی چیز دیگری دیده نمیشود. به شوق روی پل رفته ام و ایستاده ام. نمیدانم چند وقت است که ایستاده ام روی پل و خیره شده ام به موجهای رودخانه، ۱۰۰ متر پایین تر یا شاید بیشتر، نمیدانم.
به هربادی همراه پل ناله میکنم و بیشتر تکیه میکنم به پل. مانده ام معلق مثل پل، با دستهای بسته شده به پل، اگر دست بردارم من و پل باهم سقوط میکنیم.
کاش میشد چشمها را بست، چند دور چرخید و فراموش کرد سبزی وهم آلود درختان را، صدای سنگهای رودخانه یا امنیت ماشین کوچکم را. کاش میشد با چشمهای بسته رفت تا یک طرف پل.
در صدای ناله های پل شنیدم که آخرین مسافرش هستم. عمرش به آخرین قدم من است.


واقعا پل مرد؟
[پاسخ]
چه تصویر دوست داشتنی یی
[پاسخ]