شهر باریک
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
- کتاب
- Del.icio.us

بعد از مدتها کتاب انگلیسی خوندن، کتاب شهر باریک آیدا و توکا رو خوندم. نثر کتاب، قطع عجیبش و صفحه آرایی جالبش کاملا منو جذب کرد. و خوب بدیهیه که نقاشیهای توکا انقدر قوی هستند که حس خوبت رو دو برابر کنند. تقریبا تمام داستانها رو حداقل دو بار خوندم.
بعضی قصه ها رو بیشتر دوست داشتم.
این سکه مال شماست؟
“خوب، ولی مگر چند تا سرخپوست با یک خوک زندگی میکنند؟”
روزی برای یک زن، حرف بزنیم، سهم زنان از جاذبه، از دستهای لورنزو میترسم.
شاید از همه بیشتر از “تمرینی برای نوشتن قصه بلند” لذت بردم:
“مساله داستان ابدن خیانت و مکافات یا این حرفها نیست. مساله باسن نسیم است که روابط او را با آدمها و روابط آدمها را با او تعیین میکند.”
آشفتگیهای نسیم، صفحه آرایی داستان که برخلاف باقی داستانها خیلی شلوغ است و اسمهای عجیب انگلیسی که صفحه رو و تو رو آشفته تر میکنند.
از نقاشی داستانهای “شهر باریک” و “این سکه مال شماست؟” بیشتر از بقیه داستانها لذت بردم.
نثر کتاب قویه، ولی چیزی بیشتر از نثر و نقاشیها بود که منو غرق کتاب کرد. انگار که در خیلی از داستانها رگه هایی از خودم رو میدیدم. ترسها و ناراحتی هایی رو که شاید هیچ وقت به کسی نگویم. نمیدونم اگه دختر، انهم دختری در یک کشور غریبه، نبودم هم همینقدر از کتاب لذت میبردم یا نه. یا باز هم همین داستانها برایم خاص می شدند یا داستانهای دیگری.
خسته نباشید آیدا و توکای عزیز.
پس نوشت: ممنون از دوست عزیزی که کتاب رو برای من که تو داهات وینیپگ گیر کرده پست کرد.


سلام اتفاقی تویجستجو بهت برخوردم چنا تا پستت را خوندم موفق باشی
[پاسخ]
از شاملو که نوشتید به یاد شعر «ساعت اعدام»ش افتادم:
در قفل ِ در کلیدی چرخید
لرزید بر لباناش لبخندی
چون رقص ِ آب بر سقف
از انعکاس ِ تابش ِ خورشید
در قفل ِ در کلیدی چرخید
بیرون
رنگ ِ خوش ِ سپیدهدمان
مانندهی ِ یکی نوت ِ گمگشته
میگشت پرسهپرسهزنان روی ِ
سوراخهای ِ نی
دنبال ِ خانهاش…
در قفل ِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لباناش لبخندی
چون رقص ِ آب بر سقف
از انعکاس ِ تابش ِ خورشید
در قفل ِ در
کلیدی چرخید.
[پاسخ]
عالیجنابان سرخ پوش۳
رومینا
روبین که از مقابل اتاق رومینا می گذشت ، زمزمه رومینا را با آهنگ ملایمی که از دستگاه صوتیش پخش میشد ، را شنید .
صدای رومینا آنقدر زیبا و گیرا بود که چند لحظه ای ، روبین را پشت در اتاق خوابش میخکوب کرد . رومینا که اکثرا در انزوا و تنهائی و خلوت خود ، سیر میکرد و اکثر اوقاتش را در اتاق خوابش می گذراند ، از درک و حساسیت بسیار بالائی برخوردار بود . انگار که حس کرده باشد ، کسی چشت در اتاقش ایستاده ؛ برای لحظه ای کوتاه مکثی کرد و پرسید : کسی پشت دره !؟
[پاسخ]