انسان و حیوان

وقتی جامعه ای به شعور مردمش احترام نمی گذاره و با اونها مثل حیوانی با حداقل قدرت تصمیم و تشخیص رفتار میکنه:

به گزارش «فردا»، و به نقل از العربیه، تعدادي از رستوران هاي عربستان در شهر جده اخيرا اعلام كرده اند مشتريان مرد و زني كه همراه هم به به اين رستوران مي آيند بايد همراه خود سند ازدواج داشته باشند تا بتوانند به غرفه هاي اين رستوران وراد شوند. البته برخي از شعبه ها كساني را كه بچه به همراه دارند از اين شرط مستثنا كرده اند. (لینک)

آدمها هم میتونند پست تر از حیوانات در این جامعه رفتار کنند:

خبرگزاري فارس: در ادامه پديده‌اي كه اخيراً در عربستان رواج يافته خدمتكار خارجي ديگري پس از اينكه هفته گذشته توسط ۷ مرد مورد تجاوز قرار مي‌گيرد به سفارتخانه كشور متبوعش پناه برده است…
اين خدمتكار براي دور انداختن زباله‌ها از خانه بيرون آمده بود كه چند مرد به زور وي را ربوده و سوار ماشين مي‌كنند. اين افراد دوستان خود را نيز براي تجاوز به اين زن دعوت كرده و اين ۷ نفر تا زماني كه زن بيهوش شده و دچار خونريزي مي‌شود به وي تجاوز مي‌كنند. (لینک)

پی نوشت: بدیهیه که ردپای این مشکلو میشه در خیلی از جامعه ها دنبال کرد.

زندگی

waterlily.jpg
دیشب دوباره تجربه کردم صداقت بی مرز کودکانه ای رو که عاشقش شده بودم.

خط قرمز

noenter.jpg
خط قرمزهای هر آدمی تابعیه از همگنی جامعه ای که در اون زندگی میکنه و اینکه شخصیتش چقدر مستقل از این خط قرمزها معنی پیدا میکنه. خیلی فرق نمیکنه این که این حریم ها رو دربست قبول کنم و راجع بهشون غیرت داشته باشم یا اینکه همشونو دور بریزم بدون اینکه نگاهی بهشون بندازم. در هر دو حالت بدون اینکه خیلی فکر کنم کاری کردم که زندگی و از اون مهمتر تعریف دنیا راحت شه و من دایره ای داشته باشم از آدمهایی که خوبند یا بد.
می ترسم از روزی که این دایره ثابت بشه و من مردابی بشم که میتونه نابود کنه آدمهایی رو که تکونی به آرامشش دادند.

بی تفاوتی و ناامیدی

waves.jpg
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

سمیه بانو، در پستی از رابطه بین بی تفاوتی و ناامیدی در مردم نوشته و دعوت کرده برای ادامه بحث. من جامعه شناس نیستم و حداکثر میتونم دیدم و شناختم از جامعه اطرافم رو بگم.
به نظر من یکی از دلایلی که ناامیدی در مردم به بی تفاوتی منجر شده اینه که وقتی اوضاع ناامید کننده و خارج از کنترل میشه، دو کار میشه کرد: راه اول اینه که بگی این منم که باید مشکلو حل کنم و کسی هم به دادم نمیرسه، پس باید یه کاری کرد و هرکاری حتی کوچک هم بهتر از هیچه. راه دوم اینه که منتظر باشی دستی از غیب بیاد و مشکلو حل کنه. نمونه اش هم دعاهای رایج از قبیل اینه که “اگه خدا بخواد درست میشه” یا “قسمت هر چی باشه”. در این موضوع فکر نمیکنم که بار عمده گناه لزوما به گردن مذهبه چون به نظر نمیاد در کشورهای مذهبی دیگه مثل آمریکا چنین اتفاقی رخ داده باشه. احساس شخصی من اینه که در ایران و به خاطر شرایط آب و هوایی سختش، آدمها یا طبیعت خشن و بیرحمو در پیش دارند یا در اوضاع قدرتمندی مملکت، حکومت مرکزی قدر قدرت رو. در برابر هر دوی اینها کار زیادی نمیشه کرد مگر صبر کردن و امید بستن به یک قدرت بزرگتر. میشه نتیجه گرفت که در این شرایط آدمها امیدی به این نداشته باشند که بتونند کار خاصی انجام دهند و تغییری در شرایطشون ایجاد کنن مگر اینکه اوضاع آنقدر از تحمل خارج بشه که راه دیگه ای نداشته باشند.
دلیل دیگه شاید اینه که ما به اندازه کافی صبور نیستیم که روی سودهای کوچک و گام به گام حساب کنیم. در صورتی خوشحال میشیم که در بازه زمانی کوتاهی تغییر محسوسی ببینیم و سخت حاضر میشیم هزینه ای بدیم تا اوضاع بد ما کمتر بد باشه. در نتیجه اگر کاندیدایی در یکی دو سال اول شاخ غول نشکست از اون هم ناامید میشیم ودفعه بد سستر در رای دادن. زیاد میشنویم اینو که “دیدی فلانی هم هیچ کاری نکرد”.

مکتب در فرآیند تکامل

maktab23.jpg

چند وقتی بود میخواستم راجع به این کتاب بنویسم. پست جدید ایمایان دوباره موضوعو یادم انداخت. ترجمه فارسی کتابو خوندم که تحلیلی از سیر تحول و تغییر شیعه در سه قرن اول هجریه. نکته ای که برای من شدیدا جالب بود این بود که حتی در اون دوران مساله امام زمان بسیار گنگ بوده و تقریبا بعد از فوت هر امامی، گروهی از شیعه اون یا یکی از فرزندانش رو امام زمان میدونستند و انشعاب جدیدی میزدند. همیشه هم احادیثی پیدا میشد که موضع آنها رو تایید کنه. حرفم سر درست یا غلط بودن این انتخابها نیست، صرفا برام جالبه که خیلی اوقات حقیقت و تاریخ خیلی پیچیده تر از اونیه که در ظاهر دیده میشه. عادت کرده بودم به کتابهای دینیمون و احادیثی که به طور واضحی ۱۱ امام قبل از امام زمان رو ذکر کرده بودند. دروغ نبودند ولی قسمت کوچکی از اطلاعات موجود بودند. نمیدونم مرز دروغ گویی کجاست؟
در اولین فرصت باید اصل کتابو بخونم.

مرده پرستی

ganji.jpg
همیشه یکی از بزرگترین مشکلاتم با عزاداریهای امام حسین این بود که فقط گریه میکنیم بر مشکلات جسمی آنها و هر سال باید حواشی دردناکتری اضافه کرد به داستان تا اشک مردم دربیاد و همه قصه هم بعد از محرم به سادگی فراموش میشه تا سال دیگه یا یه عزاداری دیگه. گویا اصلا اهمیتی نداره که امام حسین چه کرد و درست بود یا غلط.
این روزها به این نتیجه رسیدم که این اخلاق خیلی ریشه ای تر از این حرفهاست. چقدر ساده فراموش کردم که سعید حجاریانی که از بیمارستان مرخص شده هم هنوز آدمیست در خور توجه که حرفهایی برای گفتن داره. اکبر گنجی تا وقتی در زندان بود و در اعتصاب هر روز در اخبار بود، اما الان دیگه عادی شده و بی اهمیته که فکر کنیم کجاست و چه میکنه. مانا نیستانی رو حتی نمیدونم آزاده یا نه. از اون بدتر این که دیگه حتی زندانی شدن آدمها برای دلایل مسخره هم برام عادی شده و تکونم نمیده. خیلی راحت عادت کرده ام به این قضایا و باید شکنجه جدیدی اتفاق بیفته تا من عکس العمل نشون بدم و حداکثر چند روزی داد و هوار کنم قبل از اینکه کل ماجرا رو فراموش کنم. وگرنه زندان رفتن و کتک خوردن، آزار روحی دیدن و تحقیر شدن که این همه هیاهو نداره.
من هم شدیدا در همون ابتذال مرده پرستی دست و پا میزنم.

معجزه هزاره سوم

ahmadinejad1.jpg

عجیب احساس خفت میکنم از این آقای رییس جمهور و خبرسازیهاش (ببینید این و این رو ).

اما چیزی که برایم عجیبه اینه که هیچ کدام از بزرگان مملکتی حیرت نمیکنن از این حرفها. تنها احساسی که دارم اینه که آنقدر اوضاع خرابه که همه گیج و منگند و منتظر تا ببینند این معجزه هزاره سوم چه خواهد کرد. اوضاع سیاستمدارامون منو یاد امثال نادر شاه میندازه که تا به حکومت میرسیدند تمام مدعیان احتمالی رو کور میکردند یا میکشتند تا با خیال راحت حکومت کنند و کسی مزاحمشون نشه. به نظر میاد در مملکت ما هم همه یا کور شدند یا لال و کسی نمونده که بتونه کاری کنه. پس باید بشینیم و ببینیم آقای رییس جمهور تا کجا جلو میره:

وي (رییس جمهور) افزود : « هر وقت گفتگو با آمريكا به نفع ملت ايران باشد من خود مي آيم و مي گويم كه ما گفتگو مي كنيم چون به نفع ملت ايران است » . …
گفتني است، سال گذشته رهبر انقلاب در جمع دانشجويان يزد اظهار كردند: «نبود رابطه با آمريكا براى ما مفيد است. آن روزى كه رابطه با آمريكا مفيد باشد، اول كسى كه بگويد رابطه را ايجاد بكنند، خود بنده هستم.»
( به نقل از سایت تابناک)

من ِ بیسواد در سیاست، تنها چیزی که میبینم اینه که رییس جمهورم به طرز ضایعی در رابطه با آمریکا با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه. عجیبه اگه آقای آمریکای جهان خوار اینرو نفهمیده باشه و حداکثر استفاده رو ازش نکنه.
آقای رییس جمهور، برای خاطر خدا از خواب بیدار شوید.

من و خودم

shaghaiegh.jpg

چند وقت پیش دو دوست عزیز کتابی از اکهارت تولی به من دادند به اسم “یک زمین جدید”. اعتراف میکنم که اولین باره که اینطور کتابی میخونم. عمده حرفش تا اونجا که من فهمیدم و خوندم اینه که ما به نوعی از واقعیت خودمون دور افتادیم و درگیر من و غرور درونیمون شدیم. غروری که لزوما بد نیست ولی اگه جزء عمده شخصیت ما بشه کار خراب میشه. وقتی این غرور مولفه قوی شخصیت ما میشه باعث میشه چیزهای بیشتری بخوایم تا خودمونو به کمک اونها تعریف کنیم و چون نمیشه به همه این چیزها رسید سرخورده و ناراحت میشیم.
چیز دیگه ای که خیلی بهش فحش میده، زندگی تعریف شده و ساختار داره. تا حد خیلی خوبی باهاش موافقم و از اون بیشتر موافقم که زندگی ساختار دار یا تلاش برای حفظ یک ساختار مشخص تعریف شده برای زندگی لزوما به معنی داشتن زندگی بهتر نیست. خیلی شبیه اینه که یک عقیده رو دربست قبول کنی یا سعی کنی عقیده خودتو بسازی. همیشه همه تلاشم این بود که ساختار عقیده امو که مذهب ، خدا و تعریف من از دنیا قسمت های عمده اش بودند رو درست کنم. به نظر میاد باید وقت بیشتری بذارم برای اینکه خودمو در روزمره زندگی هم تعریف کنم. همون حرفهای همیشگی که میشه آهسته تر رفت و از رفتن لذت برد.
و در این بین چیزی که همیشه برای من جالبه اینه که من و خودم هر دو هستیم و میتونم از بیرون به خودم نگاه کنم. هیچ وقت نفهمیدم مغزم چطور این کارو میکنه و این دو تا موجودو از هم جدا میکنه. اما از اون مهمتر اینه که:

من هستم پس لذت میبرم.

مری و نای

trachea.JPG
هیچوقت فکر کردین چی میشد اگه نای پشت مری بود و نه جلوی اون. نکته اینه که چون ما از حلق هم برای خوردن استفاده میکنیم و هم برای نفس کشیدن، اگه زمان بندی باز و بسته شدن اپیگلوت و بقیه ماهیچه ها و استخوان هایی که توی حلق هستند به هم بخوره غذا به جای مری وارد نای میشه. این میتونه مشکل خیلی جدی ای باشه برای کسانی که عمل سر و گردن مثلا داشته اند. حالا اگه نای عقب بود و مری جلو، میشد فرض کرد که یک غشایی فضای حلق رو به دو قسمت تقسیم کنه یکی که مستقیم از دماغ به نای وصل میشد و دیگری که از دهن به مری میرسید. در نتیجه به سادگی نفس کشیدن مستقل از خوردن میشد. تنها تغییری که لازم بود داده بشه در سیستم صحبت کردنه. نکته اینه که برای تولید صداهای مختلف هوای نای از روی تارهای صوتی که بالای نای قرار دارند عبور میکنه و بعد از دهان عبور میکنه که دهان میتونه با تغییر شکل صداهای مختلفی رو درست کنه. حالا در سیستم پیشنهادی من شکل مجرای بین دماغ و نای باید عوض بشه تا بشه حرف زد وگرنه حداکثر میتونیم سوت بزنیم.
از اونجایی که به هر کی (اینکاره و غیر اینکاره) که این ایده رو گفتم بهم خندیده تقریبا مطمئنم که نمونه اش وجود نداره. پس اگه یه وقت آدمی دیدین که نایش پشت مریش بود، بدونین که خدا بدون رعایت کپی رایت ایده منو بالا کشیده.

خدا

مدتی است که مشغول خواندن کتاب ریچارد داوکینز، پندار خدا، هستم. اونجور که در اول کتاب ادعا کرده بود اتیست نشدم ولی انکار نمیکنم که روم اثر گذاشت. شاید هم برای اینکه در همین مدت در یک کنفرانس بودم با چند ارایه قوی درباره تکامل سیستم تنفسی. هیچوقت انقدر دقیق تکامل یک موجود یا ارگان را درک نکرده بودم. نکته اینجاست که چه تکامل درست باشه چه نباشه از احساس این که دنیا حداقل میلیون ها ساله که وجود داره و زمین ما عجیب جزء کوچیکی از این دنیا است تو کفم. برام سخته تعریف خدایی که فرق داشته باشه با خداهایی که اگه دعوا میکردن صاعقه درست میشد. میشه گفت خدا همون نظم یا قانونیه که تکامل و بقیه قانون های دنیا رو شکل میده. ولی این خدا دیگه خیلی از چیزهایی رو که بهش میچسبونند شامل نمیشه. دیگه خیلی معنی نداره یه خدا بهتر از اون یکی باشه و بشه براش آدم کشت.
راستش از همه اینها هم که بگذرم نمیتونم بفهمم چرا خدا چندین میلیون سال وقت دنیا رو هدر داد تا این اشرف مخلوقات رو خلق کنه. بقیه جهان چرا هنوز ول معطله.